معانی کلمه : تیغ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. آلتی فلزی، با لبۀ بسیارتیز که با آن مو می تراشند، استره.
۲. هر آلت تیز و برنده.
۳. شمشیر.
۴. (زیست شناسی ) خار.
۵. بلندی و تیزی سر کوه: چون ز کوه آن طلسم ها برداشت / تیغ ها را به «تیغ» کوه گذاشت (نظامی۴: ۶۶۳ ).
۶. [مجاز] شعاع، تابش: تیغ آفتاب.
۷. استخوان های باریک و نوک تیز برخی ماهی های خوراکی.
۲. هر آلت تیز و برنده.
۳. شمشیر.
۴. (زیست شناسی ) خار.
۵. بلندی و تیزی سر کوه: چون ز کوه آن طلسم ها برداشت / تیغ ها را به «تیغ» کوه گذاشت (نظامی۴: ۶۶۳ ).
۶. [مجاز] شعاع، تابش: تیغ آفتاب.
۷. استخوان های باریک و نوک تیز برخی ماهی های خوراکی.
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ. ) ۱ - شمشیر، هر چیز بُرُنده . ۲ - خار. ۳ - بلندی کوه . ۴ - شعاع آفتاب . ،~ کسی بریدن کنایه از: کارآیی داشتن ، قدرت داشتن .
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:شمشیر
wikijoo: تیغ
فرهنگ فارسی
زائدهای نوکتیز در سطح برخی اندامها که خار یا خارشاخه نیست
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: tiq
طاری: tiq
طامه ای: tiq
طرقی: tiq
کشه ای: tiq
نطنزی: tiq
مترادف و متضاد
خار، شوک
قله، ستیغ
چاقو، حسام، خنجر، دشنه، سیف، شمشیر، قداره، قلیچ، کارد
۱. چاقو، حسام، خنجر، دشنه، سیف، شمشیر، قداره، قلیچ، کارد
۲. خار، شوک
۳. قله، ستیغ
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
تیخ
فرهنگستان زبان و ادب
{prickle} [زیست شناسی- علوم گیاهی] زائده ای نوک تیز در سطح برخی اندام ها که خار یا خارشاخه نیست
