معانی کلمه : تکوک
لغت نامه دهخدا
تکوک . [ ت ُ ] (ع مص ) تک تکوکاً. احمق گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || لاغر و مردنی بودن . (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
ظرفی از طلا یا نقره یا چیز دیگر که به شکل جانوران از قبیل شیر یا گاو یا مرغ درست کنند و در آن شراب بخورند، ساغر: می گسار اندر تکوک شاهوار / خور به شادی روزگار بهار (رودکی: مجمع الفرس: تکوک ).
فرهنگ معین
(تَ ) (اِ. ) جام ، ظرفی ساخته شده از طلا و نقره که در آن شراب نوشند.
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:ریتون
wikijoo: تکوک
فرهنگ فارسی
( اسم ) ظرفی از زر یا سیم و غیره که بشکل جانوران مانند شیر گاو مرغ سازند و در آن شراب خورند .
احمق گردیدن
احمق گردیدن
