معانی کلمه : تکان دادن
لغت نامه دهخدا
تکان دادن. [ ت َ دَ ] ( مص مرکب ) از جای خود حرکت دادن و راندن و لرزانیدن وجنبانیدن. ( ناظم الاطباء ). || جنبانیدن چنانکه دوای مایع را در شیشه. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). || به زیر و بالا بسختی و شدت پیاپی حرکت دادن ، چنانکه فرش قالین را برای فروریزانیدن گرد انباشته درون تار و پود آن. ( یادداشت ایضاً ). || افشاندن. افشانیدن. نفض. ( یادداشت ایضاً ).
فرهنگ فارسی
( مصدر ) حرکت دادن جنبیدن .
مترادف و متضاد
منقلب کردن
جنباندن، حرکت دادن
لرزاندن، بهلرزه درآوردن
متوجه ساختن، به خود آمدن
۱. لرزاندن، بهلرزه درآوردن
۲. جنباندن، حرکت دادن
۳. منقلب کردن
۴. متوجه ساختن، به خود آمدن
واژه نامه بختیاریکا
چُمنیدِن؛ ور شَوندِن؛ تینیدِن؛ تیهِستِن؛ جُمنیدِن؛ دَگنیدِن؛ شُگنیدِن؛ لُقنیدِن؛ ور تَینیدِن؛ ور دگنیدِن؛ ور شُندن
