معنی کلمه : توپ را زدن
مترادف و متضاد
serve (فعل)
بکار رفتن، بدرد خوردن، خوراک دادن، خدمت کردن، پیشخدمتی کردن، توپ را زدن، خدمت انجام دادن
pitch (فعل)
اردو زدن، بر پا کردن، نصب کردن، استوار کردن، پرتاب کردن، توپ را زدن
کلمات مرتبط
- توپ را از دست دادن
- توپ را روی گوه قرار دادن
- بازیکنی که توپ را میزند
- تو جک را نمی شناسی
- یکی را تو ده را نمی دادند سراغ خانه کد خدا را می گرفت
- اخم را توی هم کردن یا درهم کشیدن یا به هم کشیدن
- اگر قاطر کسی را رم ندهی کسی با تو کاری ندارد
- با طناب پوسیده ی کسی توی چاه رفتن یا خود را توی چاه انداختن
- تو را چه کار با این و ان نونت را بخور خرت را بران
