معانی کلمه : توش
لغت نامه دهخدا
توش . [ ت َ وَ / وِ ] (اِمص ، اِ) تبش و تابش و حرارت و گرمی .(ناظم الاطباء). تبش . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): التمشی ؛ رفتن توش شراب و آنچه بدان ماند در اندامها. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی از یادداشت ایضاً): صقره ؛توش آفتاب و سختی آن . (ربنجنی از یادداشت ایضاً).
فرهنگ عمید
۱. تاب، طاقت.
۲. توانایی، نیرو: چو بگسست زنجیر بی توش گشت / بیفتاد و از درد بی هوش گشت (فردوسی: ۵/۱۹۸ ).
۳. [قدیمی] تن، بدن، جثه.
۴. [قدیمی] توشه، زاد.
۵. [قدیمی] خوراک به قدر حاجت.
۲. توانایی، نیرو: چو بگسست زنجیر بی توش گشت / بیفتاد و از درد بی هوش گشت (فردوسی: ۵/۱۹۸ ).
۳. [قدیمی] تن، بدن، جثه.
۴. [قدیمی] توشه، زاد.
۵. [قدیمی] خوراک به قدر حاجت.
فرهنگ معین
(اِ. ) ۱ - تاب ، طاقت ، نیرو. ۲ - تن ، بدن . ۳ - خوراک ، لوازم زندگی .
فرهنگ فارسی
توشه، زاد، خوراک بقدرحاجت، توانایی، تاب، طاقت، نیرو، تن، بدن، جثه
( اسم ) ۱ - تاب طاقت توانایی . ۲ - تن بدن جثه . ۳ - توشه زاد قوت لا یموت .
تابش و حرارت و گرمی
( اسم ) ۱ - تاب طاقت توانایی . ۲ - تن بدن جثه . ۳ - توشه زاد قوت لا یموت .
تابش و حرارت و گرمی
گویش مازنی
حرارت – گرما
۱شکمو ۲انسان یا حیوان شکم گنده
۱جوش کوچک روی صورت یا بدن ۲بشتاب ۳زخم چشم ۴خارش
۱شتاب – سرعت – عجله ۲به کسی ضربه ناگهانی وارد آوردن – سیلی ...
مترادف و متضاد
واژه نامه بختیاریکا
خارش شدید در گلو
