معانی کلمه : توسن
لغت نامه دهخدا
توسن . [ ت َ وَس ْ س ُ ] (ع مص ) گشنی کردن فحل ناقه ٔ خوابیده را و همچنان زن خوابیده را گاییدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
توسن . [ ] (ع اِ) نوعی از «ماعز جبلی » است . (دزی ج 1 ص 155).
فرهنگ عمید
۱. وحشی، رام نشده.
۲. اسب شوخ و سرکش.
۲. اسب شوخ و سرکش.
فرهنگ معین
(تُ سَ )(ص . ) ۱ - وحشی ، رام ناشونده . ۲ - اسب سرکش و رام ناشدنی .
فرهنگ فارسی
وحشی، رام نشده، اسب شوخ وسرکش، سرکشی، نافرمانی
( صفت ) ۱ - وحشی رام ناشونده . ۲ - سرکش ( چارپا ) .
گشنی کردن فحل ناقه خوابیده را و همچنان زن خوابیده را گاییدن .
( صفت ) ۱ - وحشی رام ناشونده . ۲ - سرکش ( چارپا ) .
گشنی کردن فحل ناقه خوابیده را و همچنان زن خوابیده را گاییدن .
فرهنگ اسم ها
اسم: توسن (پسر) (ترکی)
معنی: اسب سرکش
معنی: اسب سرکش
مترادف و متضاد
اسم
اسب، باره، سمند، فرس
رامناشدنی، سرکش، وحشی
۱. اسب، باره، سمند، فرس
۲. رامناشدنی، سرکش، وحشی
bronco (اسم)
توسن، اسب کوچک رام نشده
steed (اسم)
توسن، وسیله نقلیه، اسب، مرکوب
