معانی کلمه : تنسر
لغت نامه دهخدا
تنسر. [ ت َ ن َس ْ س ُ ] (ع مص ) گسسته شدن رسن . || پراکنده و منتشر گردیدن ریم زخم به شکستن . || پاره پاره فروریختن جامه و کاغذ. || متفرق و پراکنده گردیدن نعمت ، یقال : تنسرت النعمة عنه ؛ اذا تفرقت . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد).
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
طبق روایات موبدان موبد عهد اردشیر بابکان بود و اوست که (( نامه تنسر ) ) را به گشنسپ شاه طبرستان نوشته . بعضی او را با (( کرتیر ) ) یکی دانسته اند .
گسسته شدن رسن یا پاره پاره فرو ریختن جامه و کاغذ ٠
گسسته شدن رسن یا پاره پاره فرو ریختن جامه و کاغذ ٠
دانشنامه عمومی
(ترکی) محل پخت و پز؛ آشپزخانه.
