معانی کلمه : تنزیب
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. (پزشکی ) نوار نازک که روی زخم و جراحت می بندند، باند.
۲. پارچۀ سفید نخی نازک که از آن پیراهن می دوزند.
۲. پارچۀ سفید نخی نازک که از آن پیراهن می دوزند.
فرهنگ معین
(تَ ) (اِ. ) ۱ - پارچه نخی نازک و سفید که از آن پیراهن دوزند. ۲ - پارچة سفید نخی و نازک که روی زخم می گذارند.
فرهنگ فارسی
پیراهن، ارخالق، تن زیب، پارچهای که روی زخم گذارن
( اسم ) ۱- پارچه یا منسوج نازک و سفید که از آن پیراهن سازند . ۲ - جامه ای که در زیر قبا پوشند ار خالق .
( اسم ) ۱- پارچه یا منسوج نازک و سفید که از آن پیراهن سازند . ۲ - جامه ای که در زیر قبا پوشند ار خالق .
مترادف و متضاد
gossamer (اسم)
تنزیب، پارچه بسیار نازک، بند شیطان، لعاب خورشید، لعاب عنکبوت
gauthorze (اسم)
گاز پانسمان، تور، تنزیب، کریشه، مه خفیف
