معانی کلمه : تمسح
لغت نامه دهخدا
تمسح . [ ت َ س َ] (ع مص ) خشن و اثر ناپذیر شدن مانند تمساح (زیرا این حیوان از پشیزهای سخت پوشیده شده است ). (از دزی ج 1 ص 152). این مصدر در کتب لغت دیگر دیده نشده است .
فرهنگ معین
(تَ مَ سُّ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - دست مالیدن به چیزی ، مسح کردن . ۲ - روغن مالی کردن بدن .
