معانی کلمه : تمثیل
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. (ادبی ) بیان کردن شعر، حدیث، داستان، و مانند آن به عنوان مثال در میان سخن، تمثل، تشبیه کردن.
۲. [قدیمی] مصور ساختن صورت چیزی.
۳. (اسم ) (ادبی ) حدیث یا داستانی که به عنوان مَثَل بیان می شود.
۲. [قدیمی] مصور ساختن صورت چیزی.
۳. (اسم ) (ادبی ) حدیث یا داستانی که به عنوان مَثَل بیان می شود.
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - مثال آوردن . ۲ - تشبیه کردن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
مثال آوردن، تشبیه کردن، صورت چیزی رامصورساختن
۱ - ( مصدر ) مثال آوردن.۲ - تشبیه کردن مانند کردن.۳ - صورت چیزی را مصور کردن . ۴ - داستانی یا حدیثی را بعنوان مثال بیان کردن داستان آوردن . جمع : تمثیلات .
۱ - ( مصدر ) مثال آوردن.۲ - تشبیه کردن مانند کردن.۳ - صورت چیزی را مصور کردن . ۴ - داستانی یا حدیثی را بعنوان مثال بیان کردن داستان آوردن . جمع : تمثیلات .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
مثال آوردن
تشبیه کردن
صورت، نگاره، نماد
تعبیر، افسانه، حکایت، قصه، داستان، مثل
۱. صورت، نگاره، نماد
۲. تعبیر، افسانه، حکایت، قصه، داستان، مثل
۳. مثال آوردن،
۴. تشبیه کردن
