معانی کلمه : تسبیغ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
در عروض، زیاد کردن الف در سبب خفیف، چنان که در فعولن، فعولان و در فاعلاتن، فاعلاتان شود، و آن را مسبغ گویند، اسباغ.
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع . ] (مص م . ) نوعی از تصرفات و زحافات است در عروض و آن افزودن حرفی ساکن است بر سببی که به آخر جزو افتد چنان که در «فاعلاتن »، «فاعلاتان » می شود.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) نوعی از تصرفات و زحافات است در عروض و آن افزودن حرفی ساکن است بر سببی که به آخر جزو افتد چنانکه در (( فاعلاتن ) ) (( فاعلاتان ) ) میشود: (( و مبالغت بیشتر باشد در تمام کردن . ) ) ( المعجم . چا. مد: ۳۹ )
بچه افکندن شتر که به زادن نزدیک آمده باشد . افکندن ناقه بچه ناتمام خود .
بچه افکندن شتر که به زادن نزدیک آمده باشد . افکندن ناقه بچه ناتمام خود .
