معانی کلمه : تریک
لغت نامه دهخدا
تریک . [ ت َ ] (ع اِ) ج ِ تریکة. رجوع به تریکة شود.
تریک . [ ت َ ] (اِخ ) پدر محسن که از محدثان است . (منتهی الارب ).
تریک . [ ت ُ رَ ] (اِ مصغر) مصغر ترک است . (سمعانی ). و رجوع به تریکی شود.
فرهنگ فارسی
پدر محسن که از محدثان است .
گویش مازنی
۱تنگ گلی – کاسه ی گلی ۲صاف ۳تکه یا قطعه ای از چیزی
۱جوانه یا شکوفه ی تازه ۲گردوی پوست کنده ۳مقدار اندک ۴تگرگ،رگبار ...
/terik/ تنگ گلی – کاسه ی گلی - صاف ۳تکه یا قطعه ای از چیزی & جوانه یا شکوفه ی تازه - گردوی پوست کنده ۳مقدار اندک ۴تگرگ، رگبار تگرگ
واژه نامه بختیاریکا
( تریک * ) جاده مال رو
( تِریک ) زنگوله کوچک؛ از گونه های زنگوله با ارتفاعی کمتر از پنج سانتیمتر
( تِریک ) زنگوله کوچک؛ از گونه های زنگوله با ارتفاعی کمتر از پنج سانتیمتر
