معانی کلمه : تری
لغت نامه دهخدا
تری . [ ت ُرْ را ] (ع ص ، اِ) دست بریده . (منتهی الارب ). دست بریده شده . (ناظم الاطباء). التری من الایدی ؛ المقطوعة. (المنجد).
تری . [ ت َ رْی ْ ] (ع مص ) درنگ نمودن . (منتهی الارب ). درنگی نمودن و سستی کردن .(ناظم الاطباء): تری فی الامر؛ تراخی فیه . (المنجد).
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
مرکز بخشی است در ولایت تارب واقع در پیرن. علیای فرانسه و بر کنار رود بائیز
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
نهیب – تشر
۱پوست کندن گردو با چوب دستی ۲قطعات تیغ گونه ی حصیر ۳چوب تخته ...
/teri/ پوست کندن گردو با چوب دستی - قطعات تیغ گونه ی حصیر ۳چوب تخته & نهیب – تشر
مترادف و متضاد
تازگی، رطوبت، طراوت ≠ خشکی، پژمردگی، پلاسیدگی
۱. تازگی، رطوبت، طراوت ≠ خشکی، پژمردگی، پلاسیدگی
۲. طراوت، شادابی
