معانی کلمه : ترکیب
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. برنشاندن چیزی بر چیزی، سوار کردن.
۲. به هم پیوستن.
۳. آمیخته کردن، مخلوط ساختن، آمیختن چیزی با چیز دیگر، مرکب کردن.
۲. به هم پیوستن.
۳. آمیخته کردن، مخلوط ساختن، آمیختن چیزی با چیز دیگر، مرکب کردن.
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع . ] ۱ - (مص م . ) بر هم نشاندن چیزی بر چیزی . ۲ - آمیخته کردن . ۳ - (اِمص . ) آمیزش ، اختلاط . ۴ - در شیمی تبدیل چند جسم به جسم سنگین تر. ۵ - در علم دستور تحلیل عبارت ها و جمله ها از لحاظ روابط کلمات طبق قواعد نحو. مق . تجزیه .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
جسمی متشکل از دو یا چند عنصر در نسبتهای معین که با هم پیوند شیمیایی داشته باشند
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
اختلاط، امتزاج ≠ تجزیه
۱. اختلاط، امتزاج ≠ تجزیه
۲. تالیف، تعبیر، تلفیق
۳. آمیختن، آمیخته کردن، مخلوط کردن ≠ تجزیه کردن
۴. اندام ریخت، شکل
۵. ساختار
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
آمیزش، آمیزه، آمیغ، هم کرد، هم آمیز
فرهنگستان زبان و ادب
{compound , chemical compound} [شیمی، مهندسی بسپار] جسمی متشکل از دو یا چند عنصر در نسبت های معین که با هم پیوند شیمیایی داشته باشند
