معانی کلمه : تذمر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
افژولیده شدن . اوژولیده شدن . یا خویشتن را ملامت کردن . نکوهش کردن نفس خود را بر غضب یا بر چیزی که فوت کرد . یا دیگرگون و تا آشنا گردیدن . یا خشم گرفتن . تغضب . یا ترسیدن و وعد. بد کردن . یا برانگیختن بر قتال .
