معانی کلمه : تخت
لغت نامه دهخدا
تخت . [ ت ُ ] (اِ)بمعنی دُخْت که اختصار لفظ دختر است . (لسان العجم شعوری ج 1 ورق 303 الف ). دخت و دختر. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(تَ ) [ په . ] (اِ. ) ۱ - کرسی ، نشیمنگاه . ۲ - جایگاه ویژة پادشاه به هنگام بارعام . ۳ - نشیمنگاهی با چهارپایه از جنس چوب یا فلز به شکل های مستطیل یا مربع . ۴ - هر جای مسطح و برابر و هموار. ۵ - کف کفش .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱کامل و تمام ۲زمین صاف و هموار ۳تخت،که از چوب یا فلز سازند ...
/taKht/ کامل و تمام - زمین صاف و هموار ۳تخت، که از چوب یا فلز سازند
گویش اصفهانی
تکیه ای: taxt
طاری: taxt
طامه ای: taxt
طرقی: taxt
کشه ای: taxt
نطنزی: taxt
گویش بختیاری
1. جاى صاف و هموار؛ 2. کرسى یا نیمکتى که عروس را بر آن نشانند.
مترادف و متضاد
صفت
تختخواب
اسوده، راحت
کف کفش قسمتزیرین کفش
صاف، مستوی، مسطح، هموار
تختگاه، سلطنتگاه، مرکزحکومت، مقر شاه
اریکه، اورنگ، پات، پیشگاه، سریر، عرش، کرسی، مسند
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
ته گیوه و کفش
تَت ( تحت ) ؛ تَوس؛ دَق؛ هُواری
تَت ( تحت ) ؛ تَوس؛ دَق؛ هُواری
