معانی کلمه : تحکم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. حکم کردن.
۲. حکومت کردن به زور، به میل و رٲی خود حکم کردن.
۳. فرمانروایی.
۴. زورگویی.
۲. حکومت کردن به زور، به میل و رٲی خود حکم کردن.
۳. فرمانروایی.
۴. زورگویی.
فرهنگ معین
(تَ حَ کُّ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) زور گفتن ، به میل خود رفتار کردن . ۲ - حکم عادلانه کردن . ۳ - (اِمص . ) زورگویی و تعدی . ۴ - حکومت ، فرمانروایی .
فرهنگ فارسی
حکم کردن، حکومت کردن بزور، فرمانروایی، زوگویی
۱- ( مصدر ) زور گفتن تعدی کردن . ۲- داوری کردن قضاوت عادلانه کردن . ۳- ( اسم ) زور فرمایی زور گویی تعدی جور : (( بتحکم کاری از پیش نمیرود. ) ) ۴- فرمانروایی حکومت غلبه . ۵- داوری حکم قضاوت عادلانه. ۶- فتوای شرعی . جمع : تحکمات .
۱- ( مصدر ) زور گفتن تعدی کردن . ۲- داوری کردن قضاوت عادلانه کردن . ۳- ( اسم ) زور فرمایی زور گویی تعدی جور : (( بتحکم کاری از پیش نمیرود. ) ) ۴- فرمانروایی حکومت غلبه . ۵- داوری حکم قضاوت عادلانه. ۶- فتوای شرعی . جمع : تحکمات .
مترادف و متضاد
تعدی، زورگویی
داوری، قضا، قضاوت
تعدی کردن، زور گفتن
حکم کردن، فرماندادن
امر، حکم، دستور، فرمان
داوری کردن، قضاوت کردن
حکومت، سلطه، فرمانروایی
domination (اسم)
تفوق، استیلاء، تسلط، چیرگی، غلبه، سلطه، فرمانروایی، تحکم، سلطنت، فرمانفرمای
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] معنی تَحْکُمُ: حکم می کنی
معنی تَحْکُمَ: که حکم کنی
ریشه کلمه:
حکم (۲۱۰ بار)
معنی تَحْکُمَ: که حکم کنی
ریشه کلمه:
حکم (۲۱۰ بار)
wikialkb: تَحْکُم
