معانی کلمه : تحریش
لغت نامه دهخدا
تحریش. [ ت َ ] ( ع مص ) بر یکدیگر برآغالیدن شکره. ( زوزنی ). برافزولیدن قوم و سگ بر یکدیگر. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). تحریش میان قوم یا سگان ؛ برانگیختن آنان به یکدیگر. ( از قطر المحیط ). تحریش میان قوم ؛برانگیختن و دشمنی افکندن میان آنان و همچنین است میان سگان. ( از اقرب الموارد ). برغلانیدن و فساد انداختن میان مردم و در هم انداختن سگان را. ( آنندراج ).
فرهنگ عمید
۱. برانگیختن.
۲. فتنه انگیزی کردن، چند نفر را به هم انداختن.
۲. فتنه انگیزی کردن، چند نفر را به هم انداختن.
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع . ] (مص م . ) فتنه انگیختن ، چند نفر را به هم انداختن .
فرهنگ فارسی
۱-( مصدر ) اغرائ و بر افژولیدن قوم و سگ بر یکدیگر.۲- انگیزش تحریک . جمع تحریشات .
