معانی کلمه : تحدید
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. حد و کرانۀ چیزی را پیدا کردن، حد و اندازه قرار دادن، حد واندازه معیّن کردن برای چیزی.
۲. حدود زمینی را معیّن کردن.
۲. حدود زمینی را معیّن کردن.
فرهنگ معین
(تَ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - برای چیزی حد و مرز تعیین کردن . ۲ - تیز کردن کارد و مانند آن .
فرهنگ فارسی
حدوکرانه چیزی راپیداکردن، حدواندازه قراردادن
( مصدر ) ۱- تعیین حد و کران. چیزی . ۲- تیز کردن کارد و جز آن . ۳- تیز در کسی نگریستن . جمع : تحدیدات .
( مصدر ) ۱- تعیین حد و کران. چیزی . ۲- تیز کردن کارد و جز آن . ۳- تیز در کسی نگریستن . جمع : تحدیدات .
مترادف و متضاد
۱. افراز، کرانبندی، محدود، محصور، مفروز
۲. تعیینحدود کردن،
۳. تیز کردن
