تحجر. [ ت َح َج ْ ج ُ ] ( ع مص ) تحجر گِل ؛ مثل سنگ سخت شدن آن. ( اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ). مثل سنگ سخت گردیدن چیزی. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). سخت شدن چیزی مثل سنگ. ( فرهنگ نظام ). || در علم طب ، جمع شدن ماده ٔسخت در پلک چشم. ( فرهنگ نظام ). ورم صغیرٌ یدمی و یتحجر فی الجفن. ( مقاله ثالثه از کتاب ثالث قانون بوعلی ص 69 ). ورمی است کوچک که منجمد و متحجر میشود در چشم ، چنانکه در بحر الجواهر گف...
فرهنگ عمید
۱. [مجاز] جانبداری کردن از عقاید و افکار قبلی همراه با نپذیرفتن آرا و اندیشه های نو. ۲. [قدیمی] سفت شدن، سخت شدن مانند سنگ. ۳. [قدیمی] سنگ شدن، به صورت سنگ درآمدن.
فرهنگ معین
(تَ حَ جُّ ) [ ع . ] (مص ل . ) سنگ شدن ، مانند سنگ سخت شدن .
فرهنگ فارسی
سنگ شدن، سفت شدن، س ت شدن مانندسنگ، بصورت سنگ ( مصدر ) سنگ شدن . جمع : تحجرات .