تجربه . [ ت َ رِ ب َ ] (مص )آزمودن . (فرهنگ نظام ). تجربة. رجوع به تجربة شود.
تجربة. [ ت َ رِ ب َ ](ع مص ) آزمودن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).تجریب . آگاهی یافتن و آزمودن کسی را. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط). رجوع به تجربت و تجربه شود.
آروین.
آزمایش کردن
تکیه ای: taǰroba
طاری: taǰroba
طامه ای: taǰroba
طرقی: taǰroba
کشه ای: taǰroba
نطنزی: taǰroba
آزمودن
آزمایش کردن
آزمودگی، خبرت، خبرگی
آزمایش، آزمون، امتحان، تجربت، محک
۱. آزمایش، آزمون، امتحان، تجربت، محک
۲. آزمودگی، خبرت، خبرگی
۳. آزمودن
۴. آزمایش کردن
کارآزمای