تبنک . [ ت َ ب َن ْ ن ُ ] (ع مص ) مقیم شدن . (تاج المصادر بیهقی ). مقیم شدن بجایی . (قطر المحیط) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || تمکن یافتن در عزت . (از قطر المحیط) (از منتهی الارب ). جای گیر شدن در عزت . (ناظم الاطباء).
(تَ بَ) (اِ.) قالبی که در آن فلز گداخته ریزند.
( ~.) (اِ.) 1 - آوازی را گویند که بلند و تند باشد. 2 - دف ، دهل .