معانی کلمه : تبل
لغت نامه دهخدا
تبل . [ ت ُب ْ ب َ ] (اِخ ) شهری است از مضافات حلب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). از قراء حلب از ناحیه عزاز که در آن بازار و مسجدی است . (از معجم البلدان ج 2 ص 364).
فرهنگ عمید
کینه؛ دشمنی.
چینوشکن و ناهمواری سطح چیزی، مثل ناهمواری پوست بادام: ◻︎ دیدۀ دشمنت ز کینهٴ تو / همچو بادام درگرفته تبل (عثمان مختاری: لغتنامه: تبل).
کینه، دشمنی.
چین وشکن و ناهمواری سطح چیزی، مثل ناهمواری پوست بادام: دیدۀ دشمنت ز کینهٴ تو / همچو بادام درگرفته تبل (عثمان مختاری: لغت نامه: تبل ).
چین وشکن و ناهمواری سطح چیزی، مثل ناهمواری پوست بادام: دیدۀ دشمنت ز کینهٴ تو / همچو بادام درگرفته تبل (عثمان مختاری: لغت نامه: تبل ).
فرهنگ فارسی
شهریست از مضافات حلب از قرائ حلب از ناحیه عزاز که در آن بازار و مسجدی است .
