معانی کلمه : تب
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(تَ ) (اِ. ) ۱ - بالا بودن دمای بدن در اثر بیماری . ۲ - مجازاً هیجان ، شور و حال .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش مازنی
قطره – چکه
۱توپ – گلوله ی نخی یا پارچه ای که از آن به عنوان توپ استفاده ...
/tab/ توپ – گلوله ی نخی یا پارچه ای که از آن به عنوان توپ استفاده کنند - پهن گاو و چهارپایان ۳ورم بیضه ۴قاپیدن & قطره – چکه
گویش اصفهانی
تکیه ای: tew
طاری: tev
طامه ای: tev
طرقی: tev
کشه ای: tev
نطنزی: tow
مترادف و متضاد
الم، تاب، درد
شور وهیجان همگانی
۱. الم، تاب، درد
۲. شور وهیجان همگانی
fever (اسم)
هیجان، تب، مطبقه
pyrexia (اسم)
تب
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
تَو
