تال . [ ل ل ] (ع ص ) از اتباع ضال است : رجال ضال تال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
تال . [ لِن ْ ] (ع ص ) از تِلو به معنی خواندن و قرائت کردن قاری . تلاوت کننده . و در حدیث است تال ِ للقرآن والقرآن یلعنه ُ.
تار۴#NAME?
تالاب#NAME?
۱. طبق فلزی.
۲. نوعی زنگ پیالهمانند که رقاصان بر سر دو انگشت میبندند و هنگام رقص بر هم میزنند.
(اِ.) نک تار.
(اِ.) طبق فلزی .
۱زنگ بزرگ که بر گردن گاو بندند ۲ظرف مسین که روکش قلع آن از ...
دالانی که بین دو شبستان باشد
تار.