معانی کلمه : تاسه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. ملال، اندوه: یار هم کاسه هست بسیاری / لیک هم تاسه کم بُوَد یاری (سنائی۱: ۴۴۷ حاشیه ).
۲. نگرانی.
۳. بی تابی، اضطراب.
۴. تیرگی چهره و فشردگی گلو از غم و درد.
۲. نگرانی.
۳. بی تابی، اضطراب.
۴. تیرگی چهره و فشردگی گلو از غم و درد.
فرهنگ معین
( ~.) (اِمص .) نفس زدن پیاپی انسان و حیوان از کثرت گرما یا تلاش .
(س ِ) (اِ.) 1 - اندوه ، ملالت . 2 - اضطراب ، بی تابی . 3 - ویار، میل شدید به خوردن بعضی از میوه ها یا خوراکی ها که بیشتر به خانم های آبستن دست می دهد.
فرهنگ فارسی
( اسم ) نفس زدن پیاپی اسنان و حیوان از کثرت گرمایا تلاش کردن
نوعی تور ماهیگیری که با بسته شدن بخش انتهایی، به یک کیسه بدل میشود و ماهیان و دیگر آبزیان نمیتوانند از آن خارج شوند
گویش مازنی
تاسه
/taase/ تاسه
مترادف و متضاد
اندوه، حزن، غم، ملالت
اضطراب، بیتابی، بیقراری، تشویش، تلواسه، نگرانی ≠ نشاط، شادی
۱. اضطراب، بیتابی، بیقراری، تشویش، تلواسه، نگرانی
۲. اندوه، حزن، غم، ملالت ≠ نشاط، شادی
۳. غربتزدگی، غمغربت، نوستالژی
۴. بغض، عقده
۵. ویار
۶. لهله زدن
واژه نامه بختیاریکا
( تاسه + ) ویار زنان
( تاسِه ) صرع
( تاسِه ) صرع
فرهنگستان زبان و ادب
{purse seine, purse, seine, purse net, seine net} [حمل ونقل دریایی] نوعی تور ماهیگیری که با بسته شدن بخش انتهایی، به یک کیسه بدل میشود و ماهیان و دیگر آبزیان نمیتوانند از آن خارج شوند
