بی یار. ( ص مرکب ) بی پشت و پناه. بی یارمند. بی دوست. ( ناظم الاطباء ). بی آشنا و بی کس. ( آنندراج ). بی یاور : چو آورد مرد جهودش بمشت چو بی یار و بیچاره دیدش بکشت.فردوسی.براه دین نبی رفت از آن نمی یاریم که راه پرخطر و ما ضعیف و بی یاریم.ناصرخسرو.مرا گوئی اگر دانا و حری به یمگان چون نشینی خوار و بی یار.ناصرخسرو.- بی یار و جفت ؛ بی کس و بی پناه. بی یار و یاور : چوبسیار بگریست با کشته گفت که ای در ج...
فرهنگ فارسی
بی پشت و پناه ٠ بی یارمند ٠ بی دوست ٠ بی آشنا و بیکس ٠