معانی کلمه : بی گند
لغت نامه دهخدا
بیگند. [ ب َ گ َ ]( اِخ ) بیکند. بیگن. رجوع به بیکند شود :
کنون نام کندژ به بیگند گشت
زمانه پر از بند و اورند گشت.به بیگند شد رزمگاهی گزید
که چرخ روان روی هامون ندید.طلایه بیامد که آمد سپاه
به بیگند سازد همی رزمگاه.
کنون نام کندژ به بیگند گشت
زمانه پر از بند و اورند گشت.به بیگند شد رزمگاهی گزید
که چرخ روان روی هامون ندید.طلایه بیامد که آمد سپاه
به بیگند سازد همی رزمگاه.
مترادف و متضاد
aseptic (صفت)
ضد عفونی برای عمل جراحی، ضدعفونی شده، بی گند
