معانی کلمه : بی مونس
لغت نامه دهخدا
بی مونس. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مونس عربی ) بی دوست و همدم. که هم صحبت ندارد:
افتاده چو زلف خویش در تاب
بی مونس و بی قرار و بی خواب.رجوع به مونس شود.
افتاده چو زلف خویش در تاب
بی مونس و بی قرار و بی خواب.رجوع به مونس شود.
فرهنگ فارسی
بی دوست و همدم . که هم صحبت ندارد .
