بی برگی. [ بی ب َ ] ( حامص مرکب ) فقر. احتیاج. مسکنت. بی نوایی. فقیری. درماندگی. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ) : رهی خواهی شدن کآن ره دراز است به بی برگی مشو بی برگ و ساز است.نظامی.به بی برگی سخن را راست کردم نه او داد و نه من درخواست کردم.نظامی.بسی دلتنگی و زاری نمودیم بسی خواری و بی برگی بدیدیم.عطار.چونکه با بی برگی غربت بساخت برگ بی برگی بسوی او بتاخت.مولوی.زمستانست و بی برگی بیا ای باد...