بیهودگی. [ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) بیهدگی. حالت و کیفیت بیهوده. بطلان. عدم حق. ( ناظم الاطباء ). لاطائلی. عمل لغو : ور بدست جاهل بیباک باشد یک زمان دفتر بیهودگی و سبحه علیا شود.ناصرخسرو.- به بیهودگی ؛ به عبث : زن پاکتن را به آلودگی برد نام و یازد به بیهودگی.فردوسی. || ابلهی و نادانی. ( ناظم الاطباء ) : همی بود گرسیوز بدنشان به بیهودگی یار مردم کشان.فردوسی.هم اکنون شتر زیر بار آوریدبه بیهودگی روز ر...
فرهنگ عمید
بیهوده بودن.
فرهنگ فارسی
۱ - بطلان . ۲ - بیفایدگی .
مترادف و متضاد
بیثمری، بیفایدگی، پوچی، هرزگی
vanity (اسم)پوچی، غرور، خود بینی، بیهودگی، بطالت، بادسریfrivolity (اسم)پوچی، هرزه درایی، سرسری، سبکی، بیهودگی، بی معنایی، سبک سریinanity (اسم)پوچی، کار بیهوده، بیهودگی، بطالت، بی مغزیfribble (اسم)کار بیهوده، بیهودگی، ادم سبکidleness (اسم)گیجی، بیهودگی، بطالت، کند ذهنی، بیکاری تنبلیinaction (اسم)رکود، بیهودگی، بی حرکتی، تنبلی، ناکنش، بی اثری، بی حالی، بی کاریin...