معانی کلمه : بیست
لغت نامه دهخدا
بیست . [ ب َ ] (اِخ ) شهری از نواحی برقه . (از مراصدالاطلاع ) (از معجم البلدان ).
بیست . [ ] (اِخ ) ابوسعید گفته گمان میکنم از قریه های ری باشد. (از مراصد الاطلاع ).
بیست . (ص ) آزاردیده و زیان یافته . (ناظم الاطباء)
فرهنگ عمید
عدد اصلی بعد از نوزده، «۲۰».
فرهنگ معین
[ په . ] ( اِ. ) ۱ - برابر با دو ده ، نوزده به اضافة یک . ۲ - کنایه از: بسیار عالی .
فرهنگ فارسی
بایست ( دوم شخص مفرد امر حاضر از ایستادن ) .
شهری از نواحی برقه ٠
شهری از نواحی برقه ٠
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: vis
طاری: vis
طامه ای: vis
طرقی: vis
کشه ای: vis
نطنزی: vis
مترادف و متضاد
twenty ()
بیست
