معنی کلمه : بیرایی
لغت نامه دهخدا
بیرائی. ( ص مرکب ) سست رایی. بیعقلی و بیهوشی. فیلولت . ( نصاب الصبیان ). رجوع به بیرایی شود.
بیرایی. ( حامص مرکب ) سست رایی. ضیلولت. ( نصاب الصبیان ). ناصوابی رای :
وگر بگذری زین و جنگت هواست
سرت پر ز بیرایی و کیمیاست.از سر بیخودی و بیرایی
در سر کار شد به رسوایی.
وگر بگذری زین و جنگت هواست
سرت پر ز بیرایی و کیمیاست.از سر بیخودی و بیرایی
در سر کار شد به رسوایی.
