معانی کلمه : بیداد
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. ستم؛ ظلم؛ تعدی.
۲. (موسیقی) گوشهای در دستگاه همایون.
۳. (اسم، صفت) [قدیمی] = بیدادگر: ◻︎ رها کن ظلم و عدلوداد بگزین / که باشد بیگمان بیداد، بیدین (ناصرخسرو: لغتنامه: بیداد).
〈 بیداد کردن: (مصدر لازم) ظلم کردن؛ ستم کردن.
فرهنگ معین
[ په . ] ( اِ. ) ستم ، ظلم .
فرهنگ فارسی
ستم، ظلم، تعدی
( صفت ) ستم و ظلم مقابل داد عدل .
نام شهری است از ترکستان و پادشاه آن شهر کافور نام جادویی بوده آدمیخوار رستم او را گرفت و کشت و آن شهر را مفتوح ساخت ٠
( صفت ) ستم و ظلم مقابل داد عدل .
نام شهری است از ترکستان و پادشاه آن شهر کافور نام جادویی بوده آدمیخوار رستم او را گرفت و کشت و آن شهر را مفتوح ساخت ٠
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
اعتساف، بیحسابی، جور، ستم، ستمگری، ظلم ≠ داد، عدل
واژه نامه بختیاریکا
ظلم گِرُو
