بیخرد. [ خ ِ رَ ] (ص مرکب ) بی عقل . بی وقوف . (آنندراج ). سفیه . ناخردمند. نابخرد. بی ادراک . مأموه . (یادداشت بخط مؤلف ). بی عقل . بی فکر. بی اندیشه : ببردش ورا هوش و دانش خدای مرا بیخرد یافت آن تیره رأی . فردوسی .چو سالی چنین بر تو بربگذردخردمند خواند ترا بی خرد. فردوسی .همی کودکی بیخرد داندم به گرز و به شمشیر ترساندم . فردوسی .عالمی را شجری خواندم بد کردم بداین سخن بیخردی گوید یا بی بصری . ...