معانی کلمه : بیخ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. [مجاز] بن، ریشه، اصل.
۲. (زیست شناسی ) ریشه.
۳. پایین ترین بخش هر چیز: بیخ دیوار.
۲. (زیست شناسی ) ریشه.
۳. پایین ترین بخش هر چیز: بیخ دیوار.
فرهنگ معین
( اِ. ) ۱ - اصل ، اساس . ۲ - ریشة گیاه .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - بن اصل اساس . ۲ - ریش. گیاه . ۳ - ریش. اصلی هر گیاه و درخت که بزرگتر از ریشه های دیگر است ( خصوصا )
اصل و ریشه و قاعده و بنیان ٠ بن یا ریشه ٠ پایه ٠ زیر ٠ مقابل شاخ ٠
اصل و ریشه و قاعده و بنیان ٠ بن یا ریشه ٠ پایه ٠ زیر ٠ مقابل شاخ ٠
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱گردنه ی کیسه و جای گره زدن ۲زیر
/biKh/ گردنه ی کیسه و جای گره زدن - زیر
گویش بختیاری
بیخ، بُن.
مترادف و متضاد
بنیاد، پی
انتها، بون
اساس، اصل، پایه
اصل، بن، بنیاد ≠ سر
بن، ته، ریشه، شالوده
۱. بن، ته، ریشه، شالوده
۲. انتها، بون
۳. اساس، اصل، پایه
۴. بنیاد، پی
