معانی کلمه : بیان
لغت نامه دهخدا
بیان . [ ب َ] (اِ) درنده ای است که دشمن شیر باشد. (آنندراج ). قسمی از ببر. (ناظم الاطباء). رجوع به ببر بیان شود.
فرهنگ عمید
۱. سخن گفتن.
۲. فصاحت، زبان آوری.
۳. (اسم ) سخن.
۴. شرح، تعبیر.
۵. (اسم ) (ادبی ) علمی که دربارۀ بیان معنای واحد به شیوه های مختلف و بر پایۀ تصویرسازی، مانندِ استفاده از تشبیه، استعاره، و کنایه بحث می کند.
۲. فصاحت، زبان آوری.
۳. (اسم ) سخن.
۴. شرح، تعبیر.
۵. (اسم ) (ادبی ) علمی که دربارۀ بیان معنای واحد به شیوه های مختلف و بر پایۀ تصویرسازی، مانندِ استفاده از تشبیه، استعاره، و کنایه بحث می کند.
فرهنگ معین
(بَ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) پیدا شدن ، آشکار شدن .۲ - (اِمص . ) شرح ، توضیح . ۳ - زبان آوری ، فصاحت . ۴ - ( اِ. ) علمی است که آوردن یک معنی به طرق گوناگون را می آموزد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
فصاحت و زبان آوری.
گویش مازنی
اعتراف
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: bayān) (عربی) سخن ، گفتار ؛ شرح و توضیح ؛ زبانآوری ، فصاحت و بلاغت؛ (به مجاز) زبان.
مترادف و متضاد
گفتار
اعتراف
ابراز، اشعار، اظهار، تقریر
تلفظ، سخن، کلام، گفتار، نطق
آشکار شدن، پیدا شدن، هویدا گشتن
تاویل، تبیین، تعبیر، توضیح، شرح ≠ تحریر، ترقیم، نوشته
۱. تاویل، تبیین، تعبیر، توضیح، شرح
۲. ابراز، اشعار، اظهار، تقریر
۳. تلفظ، سخن، کلام، گفتار، نطق
۴. اعتراف
۵. آشکار شدن، پیدا شدن، هویدا گشتن ≠ تحریر، ترقیم، نوشته
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
گفتار
