معانی کلمه : بیاض
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. نوعی دفتر دراز که از عرض باز می شود.
۲. دفتر شعر، جُنگ.
۳. کتاب دعا.
۴. [مقابلِ سواد] [قدیمی] نوشتۀ پاک نویس شده.
۵. (اسم، اسم مصدر ) [مقابلِ سواد] [قدیمی] سفیدی.
۲. دفتر شعر، جُنگ.
۳. کتاب دعا.
۴. [مقابلِ سواد] [قدیمی] نوشتۀ پاک نویس شده.
۵. (اسم، اسم مصدر ) [مقابلِ سواد] [قدیمی] سفیدی.
فرهنگ معین
(بَ ) [ ع . ] ( اِ. )۱ - سفیدی . ۲ - دفتر سفید که در آن چیزی ننوشته اند. ۳ - دفتر بغلی . ۴ - کتاب دعا.
فرهنگ فارسی
دفترسفیدودفتردرازبغلی راهم میگویند
( اسم ) ۱ - سفیدی سپیدی . ۲ - سپیده سفیده . ۳ - کتابچه و دفتر سفید نانوشته. ۴ - کتاب دعا. ۵- کتابچه ای که در آن مطالبی سودمند یادداشت کنند دفتر بغلی.
( اسم ) ۱ - سفیدی سپیدی . ۲ - سپیده سفیده . ۳ - کتابچه و دفتر سفید نانوشته. ۴ - کتاب دعا. ۵- کتابچه ای که در آن مطالبی سودمند یادداشت کنند دفتر بغلی.
دانشنامه عمومی
در منطقه رستاق فارس پس از ذبح گوسفند و کندن پوست آن گوشت گوسفند را قبل از تکه کردن برای حدود یکساعت میگذارند تا هوا بخورد و کمی رطوبت آن کمترشود به این عمل بیاض شدن گوشت گفته میشود
گویش مازنی
شیر(منتهی الارب)،سپیدی(منتهی الارب)(ناظم الاطبا)،سفیدی،سپیدی(فرهنگ ...
مترادف و متضاد
سفیدی، سپیدی
اسم ≠ سواد، مسوده
۱. سفیدی، سپیدی ≠ سواد، مسوده
۲. پاکنویس ≠ مسوده، پیشنویس، چرکنویس
۳. کتاب دعا
۴. جنگ، سفینه، مجموعه
۵. دفترچه
