بیابانی. ( ص نسبی ) بدوی و صحرایی. ( ناظم الاطباء ). بدوی. صحرایی. صحرانشین. ( فرهنگ فارسی معین ). بادی. ( ترجمان القرآن ) : کرد صحرانشین کوه نبردچون بیابانیان بیابان گرد.نظامی. || وحشی و بی تربیت. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ) : یکی از جای برجستم چنان شیر بیابانی و غیوی برزدم چون شیر بر روباه در غانی.ابوالعباس.من که دیوی شدم بیابانی چون کنم دعوی سلیمانی.نظامی.|| دراصطلاح نجوم ، ستارگان ثا...
فرهنگ عمید
۱. مربوط به بیابان: جانوران بیابانی. ۲. [مجاز] وحشی: غول بیابانی. ۳. مربوط به خارج شهر: اتوبوس بیابانی. ۴. کسی که در بیابان به سر می برد.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - بدوی صحرایی صحرانشین . ۲ - بی تربیت وحشی . ۳ - بعضی از ستارگان ثابت .