معانی کلمه : بو گرفتن
لغت نامه دهخدا
بو گرفتن. [ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) بو یافتن چیزی. کسب بو کردن. ( فرهنگ فارسی معین ) :
چو مشک از ناف عزلت بو گرفتم
به تنهایی چو عنقا خو گرفتم.|| گندیدن.بدبو شدن. ( فرهنگ فارسی معین ). متعفن شدن. بدبو و عفن شدن. || برشته شدن. قیاس کنید با بو دادن. ( فرهنگ فارسی معین ).
چو مشک از ناف عزلت بو گرفتم
به تنهایی چو عنقا خو گرفتم.|| گندیدن.بدبو شدن. ( فرهنگ فارسی معین ). متعفن شدن. بدبو و عفن شدن. || برشته شدن. قیاس کنید با بو دادن. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ معین
(گِ رِ تَ ) (مص ل . ) گندیدن ، فاسد شدن .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - بو یافتن چیزی کسب بو کردن ۲ - گندیدن بد بو شدن چیزی . ۳ - برشته شدن .
مترادف و متضاد
بدبو شدن، بویبد دادن، بویناک شدن، گندیدن، گندیده شدن، متعفن شدن
