معانی کلمه : بوی
لغت نامه دهخدا
بوی . [ ب َ وی ی ْ ] (ع ص ) مرد گول . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). احمق . (معجم متن اللغة).
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - آنچه بوسیل. بینی و حس شامه احساس شود ( اعم از خوب یا بد ) رایحه . ۲ - بوی خوش . ۳ - امید آزو . ۴ - اثر نشان . ۵- بوبا یا بلند شدن بو . متصاعد شدن بو. یا بو بر دماغ زدن. ۱ - رسیدن بو بدماغ . ۲ - رسانیدن بو بدماغ .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
مادربزرگ
/bevi/ مادربزرگ
گویش دزفولی
مادربزرگ
مترادف و متضاد
آرزو، امل
