معانی کلمه : بوس
لغت نامه دهخدا
بوس . [ ب َ ] (ع مص ) بوسیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آمیختن . || درشت گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
سختی، مصیبت، دشواری.
۱. بوسه.
۲. (بن مضارعِ بوسیدن) = بوسیدن
۳. بوسنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): آستانبوس، پابوس، دستبوس.
〈 بوسوکنار: کسی را در کنار یا در آغوش خود گرفتن و بوسیدن.
فرهنگ معین
( اِ. ) بوسه .
(بُ ) [ ع . ] ( اِ. ) ۱ - تنگی ، سختی . ۲ - فشار. ، نعم و ~نرمی و درشتی ، سستی و سختی ، ناز و تنگی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
سختی، فقر، تنگدستی
( اسم ) ۲ - گاه در ترکیب بمعنی ( بوسی ) آید : پابوس دستبوس ( بدستبوس شما آمده ) ۳ - ( اسم ) گاه در ترکیب بمعنی ( بوسنده ) آید : آستان بوس دستبوس ( بنده زاده دستبوس است ) . یا بوس و کنار . بوسیدن و در آغوش کشیدن .
(( از ب و س ) ) بوسیدن . یا آمیختن . یا درشت گردیدن .
( اسم ) ۲ - گاه در ترکیب بمعنی ( بوسی ) آید : پابوس دستبوس ( بدستبوس شما آمده ) ۳ - ( اسم ) گاه در ترکیب بمعنی ( بوسنده ) آید : آستان بوس دستبوس ( بنده زاده دستبوس است ) . یا بوس و کنار . بوسیدن و در آغوش کشیدن .
(( از ب و س ) ) بوسیدن . یا آمیختن . یا درشت گردیدن .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
پاره پاره شده
/boos/ پاره پاره شده
مترادف و متضاد
خشم، غضب
سختی، شدت
دلیری، شجاعت، قوت
بیم، ترس، خوف، هراس
بوسه، قبله، ماچ ≠ گاز
۱. خشم، غضب
۲. بیم، ترس، خوف، هراس
۳. سختی، شدت
۴. دلیری، شجاعت، قوت
