بهم پیوستن. [ ب ِ هََ پ َ / پ ِ وَ ت َ ] ( مص مرکب ) با هم متصل شدن. ملحق شدن. بهم آمدن : ودیگر آنکه پند و حکمت و لهو و هزل بهم پیوستند. ( کلیله و دمنه ). هر دو شق بهم پیوست. ( کلیله و دمنه ).
فرهنگ فارسی
( مصدر ) با هم متصل گردیدن ملحق شدن بیکدیگر . با هم متصل شدن ٠ ملحق شدن بهم آمدن
مترادف و متضاد
anastomosis (اسم)بهم پیوستن، هم دهانی، همدهانگری، تلاقیconcatenate (فعل)بهم پیوستن، الحاق کردن، مسلسل کردنpan (فعل)بهم پیوستن، استخراج کردن، به باد انتقاد گرفتن، بهم جور کردنknit (فعل)بهم پیوستن، بستن، بافتن، گره زدن، کشبافی کردنseam (فعل)بهم پیوستن، درز گرفتن، دوختن، درز دادن، به وسیله درزگیری بهم متصل کردنinosculate (فعل)امیختن، بهم پیوستن، درهم باز شدن، سردرهم اوردن، بهم اتصال دادنknot (فعل)بهم...