معانی کلمه : بن بست
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کوچه ای که آخرش بسته باشد و راه به جایی نداشته باشد.
۲. [مجاز] کار دشواری که راه حل برای آن پیدا نشود.
۲. [مجاز] کار دشواری که راه حل برای آن پیدا نشود.
فرهنگ معین
(بُ بَ ) (ص مر. ) فاقد راه خروج .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - قرار داد ( باج و خراج ) . ۲ - ترتیب انتظام ضبط و ربط. ۳ - استواری محکمی . ۴ - تدبیر . ۵- توطئه ساخت و پاخت . یا بند و بست بودن. ۱ - بسته بودن. ۲ - مقفل بودن .
بن بسته ٠ کوچ. تنگی که بن آن بسته و پوشیده باشد و راه در رو نداشته باشد ٠
بن بسته ٠ کوچ. تنگی که بن آن بسته و پوشیده باشد و راه در رو نداشته باشد ٠
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
بیدررو، تنگنا ≠ بنباز، دررو
دانشنامه اسلامی
فرهنگستان زبان و ادب
{dead end} [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] راهی که یکی از دو سر آن بسته باشد
{deadlock} [رایانه و فنّاوری اطلاعات] وضعیتی که در آن دو یا چند برنامۀ هم زمان منتظر منبعی هستند که در دست دیگری قرار دارد
{deadlock} [رایانه و فنّاوری اطلاعات] وضعیتی که در آن دو یا چند برنامۀ هم زمان منتظر منبعی هستند که در دست دیگری قرار دارد
