بند نهادن. [ ب َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) نهادن بند بر گردن و دست و مانند آن. غل وزنجیر و قید نهادن بر... ( فرهنگ فارسی معین ). بزنجیر یا طناب و امثال آن بستن کسی را. اسیر کردن. در قید کردن. مقید کردن. در تنگنا قرار دادن : زمانه بندهاداند نهادن که نتواند خرد آنرا گشادن.( ویس و رامین ).خداوند ار نیامد زو گناهی در این زندانْش بند از بهر چه نْهاد.ناصرخسرو.این بند نبینی که خداوند نهاده ست بر ما که ن...
فرهنگ فارسی
( مصدر ) نهادن بند بر گردن و دست و مانند آن غل و زنجیر و قید نهادن بر... نهادن بند بر گردن و دست و مانند آن غل و زنجیر و قید نهادن ...