معانی کلمه : بندار
لغت نامه دهخدا
بندار. [ ب ُ ] (اِخ ) ابن محمدبن عبداﷲ از فقهای شیعه و اورا کتبی است در فقه و اصول و جز آن . (ابن الندیم ).
بندار. [ ب َ ] (اِخ ) لقب ابی بکربن احمدبن اسحاق بن وهب بن الهیثم بن خداش ، محدث و از بربهائی و غیر او حدیث داردو دارقطنی از او روایت کند. (یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ عمید
۱. دارای باغ و ملک بسیار، بنه دار، مال دار، مایه دار، سرمایه دار.
۲. کسی که مالیات یک ناحیه را جمع آوری می کرده.
۲. کسی که مالیات یک ناحیه را جمع آوری می کرده.
فرهنگ معین
(بُ ) (ص مر. )۱ - مالدار، مایه دار. ۲ - کیسه دار، خانه دار. ۳ - دوا فروش . ۴ - ری شه دار. ۵ - نام طبقه ای از طبقات عالی اجتماعی در قدیم که لباس مخصوص به خود را داشتن .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
Bendar سطح شیب دار ، سراشیبی
گویش مازنی
کنده ی درخت
۱ارباب ۲معامل،کسی که کشاورز با او به طور دائم به معامله ...
/bendaar/ ارباب - معامل، کسی که کشاورز با او به طور دائم به معامله و خرید و فروش اجناس و محصول بپردازد بندار & کنده ی درخت
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( بِندار ) سربالایی
از قرن 8 بزرگترین واحد ایل بختیاری از تیره تبدیل به طایفه گردید. چهارلنگ و هفت لنگ تعریف شد و از آن تاریخ تحولات زیادی در زمینه جغرافیا، تقسیمات بصورت مداوم بوجود آمد. بدین سبب هنوز اجماعی بر روی چارت بختیاری وجود ندارد. برآیند نظریات متعدد از میان کتب و ماخذ شفاهی بدین گونه می باشد. ( تش ) ( ت ) لَلـَری؛ ( ط ) بهداروند
از قرن 8 بزرگترین واحد ایل بختیاری از تیره تبدیل به طایفه گردید. چهارلنگ و هفت لنگ تعریف شد و از آن تاریخ تحولات زیادی در زمینه جغرافیا، تقسیمات بصورت مداوم بوجود آمد. بدین سبب هنوز اجماعی بر روی چارت بختیاری وجود ندارد. برآیند نظریات متعدد از میان کتب و ماخذ شفاهی بدین گونه می باشد. ( تش ) ( ت ) لَلـَری؛ ( ط ) بهداروند
