معانی کلمه : بلی
لغت نامه دهخدا
بلی . [ ب َ لی ی ] (ع ص ) کهنه و پوسیده . (از اقرب الموارد).
بلی . [ ب ِل ْ لی ] (اِ) به هندی سنور است . (فهرست مخزن الادویه ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).
بلی . [ ب ُل ْ لا ] (ع اِ) توانگری بعد افلاس . (منتهی الارب ). غِنی ̍ پس از فقر. (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
بله، آری.
فرهنگ معین
(بَ) (ق .) بله ، آری .
(بِ لا) [ ع . ] (اِمص .) کهنگی ، آوارگی .
(بَ ) (ق . ) بله ، آری .
(بِ لا ) [ ع . ] (اِمص . ) کهنگی ، آوارگی .
(بِ لا ) [ ع . ] (اِمص . ) کهنگی ، آوارگی .
فرهنگ فارسی
بله، آری
( اسم ) کهنگی فرسودگی .
منسوب به ابی بلی و آن کنیت جد عمرو بن شاس بن ابی بلی است .
( اسم ) کهنگی فرسودگی .
منسوب به ابی بلی و آن کنیت جد عمرو بن شاس بن ابی بلی است .
دانشنامه عمومی
بلوط
گویش مازنی
بلوط
اردک – اردک نوک پهن
۱نام دهکده ای قدیمی که خرابه های آن در وازرود ناییج نور باقی ...
/bali/ نام دهکده ای قدیمی که خرابه های آن در وازرود ناییج نور باقی است - آلت تناسی و نرینگی کودک & اردک – اردک نوک پهن
مترادف و متضاد
آره، آری، بله، نعم، ها ≠ نه
