معانی کلمه : بلد
لغت نامه دهخدا
بلد. [ ب َ ل َ ] (ع مص ) گشاده ابرو و ابلج بودن . (از اقرب الموارد).
بلد. [ ب َ ل َ ] (اِخ ) نام شهر مروالرود است . (از معجم البلدان ) (از مراصد).
بلد. [ ب َ ل َ ] (اِخ ) نسف (نخشب ) را در ماوراءالنهر بلد گویند. (از مراصد) (از معجم البلدان ).
فرهنگ عمید
۱. راهبر؛ راهنما.
۲. کسی که راهی را بشناسد یا کاری را بداند.
۳. شهر؛ سرزمین.
۴. نودمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۳۰ آیه؛ الفجر.
〈 بلد شدن: (مصدر متعدی) [عامیانه]
۱. کاری را یاد گرفتن.
۲. راهی را شناختن.
فرهنگ معین
(بَ لَ ) [ ع . ] ( اِ. ) ۱ - شهر. ج . بلاد، بلدان . ۲ - زمین ، ناحیه . ۳ - آن که راه را می شناسد و دیگران را راهنمایی می کند.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱وارد –مطلع ۲آزموده
/baled/ وارد –مطلع - آزموده
مترادف و متضاد
صفت
منطقه، ناحیه
آشنا، مطلع، وارد، واقف
دیار، شهر، مدینه، ولایت
دلیل راه، دلیل، راهبر، راهنما، هادی
۱. دلیل راه، دلیل، راهبر، راهنما، هادی
۲. آشنا، مطلع، وارد، واقف
۳. دیار، شهر، مدینه، ولایت
۴. منطقه، ناحیه
cicerone (اسم)
راهنما، بلد
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
بِدَل؛ چی دُو
