معانی کلمه : بصر
لغت نامه دهخدا
بصر. [ ب َ ص َ ] (ع مص ) بینا گردیدن و دانستن . (آنندراج ) (منتهی الارب ). بصارت . و رجوع به بصارت شود.
بصر. [ ب ُ ص ُ / ب ُ ص َ ] (اِخ ) موضعی . (ازناظم الاطباء). نام موضعی . (آنندراج ) (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. بینایی، حس بینایی.
۲. چشم.
۲. چشم.
فرهنگ معین
(بَ صَ ) [ ع . ] ( اِ. ) دیده ، چشم . ج . ابصار.
فرهنگ فارسی
بینایی، حس بینایی، چشم
۱- ( اسم ) روشنایی چشم روشنی دیده بینایی . ۲- بینش دید . ۳- دانش . ۴- ( اسم ) دیده چشم: ( در بصر علتی هست . ) جمع : ابصار . یا اهل بصر . روشن بینان بینادلان خداوندان دید . یا نور بصر. ۱- روشنی چشم فروغ دیده . ۲- فرزند .
موضعی ٠ نام موضعی ٠
۱- ( اسم ) روشنایی چشم روشنی دیده بینایی . ۲- بینش دید . ۳- دانش . ۴- ( اسم ) دیده چشم: ( در بصر علتی هست . ) جمع : ابصار . یا اهل بصر . روشن بینان بینادلان خداوندان دید . یا نور بصر. ۱- روشنی چشم فروغ دیده . ۲- فرزند .
موضعی ٠ نام موضعی ٠
گویش مازنی
بینایی
مترادف و متضاد
بینایی
چشم، دیده، عین
بینش، دید، آگاهی
۱. چشم، دیده، عین
۲. بینایی
۳. بینش، دید، آگاهی
