معانی کلمه : بشر
لغت نامه دهخدا
بشر. [ ب َ ش َ ] (اِخ ) مکی بن ابی الحسن بن بشر. محدث بود. (منتهی الارب ).
بشر. [ ب ِ ] (اِخ ) ابن ابی ساره . یکی از بلغای زبان عرب بود. (ابن الندیم ).
بشر. [ ب ِ ] (اِخ ) ابن ربیعةالخثعمی . رجوع به بشربن ربیعةبن عمر بشر غنوی شود.
فرهنگ عمید
انسان؛ مردم؛ آدمی.
۱. گشادهرویی؛ تازهرویی.
۲. نکوروریی.
انسان، مردم، آدمی.
۱. گشاده رویی، تازه رویی.
۲. نکوروریی.
۱. گشاده رویی، تازه رویی.
۲. نکوروریی.
فرهنگ معین
(بِ) [ ع . ] (مص ل .) گشاده رویی ، خوشرویی .
(بَ شَ) [ ع . ] ( اِ.) مردم ، آدمی ، انسان .
(بِ ) [ ع . ] (مص ل . ) گشاده رویی ، خوشرویی .
(بَ شَ ) [ ع . ] ( اِ. ) مردم ، آدمی ، انسان .
(بَ شَ ) [ ع . ] ( اِ. ) مردم ، آدمی ، انسان .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
دستور به کار خرمن کوبی و جدا کردن دانه های برنج،گندم و جو ...
/basher/ دستور به کار خرمن کوبی و جدا کردن دانه های برنج، گندم و جو از خوشه ها و ساقه ها خرمن کوبی کن & دستور به کار خرمن کوبی و جدا کردن دانه های برنج، گندم و جو از خوشه ها و ساقه ها – خرمن کوبی کن
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: bešr) (عربی) گشاده رویی ؛ (در اعلام) بِشر حافی صوفی معروف که در بغداد میزیست و گروهی از صوفیان را در اطراف خود گرد آورد . گویند وی در آغاز به کار لهو و لعب مشغول بود و بر اثر تذکر موسی بن جعفر (ع) متنبه شد و توبه کرد .
مترادف و متضاد
آدم، آدمی، آدمیزاد، آدمیزاده، انسان، مردم، ناس ≠ حیوان
دانشنامه اسلامی
فرهنگستان زبان و ادب
{beaker} [شیمی] ظرف استوانه ای بلند و دهان گشاد لبه دار با دیوارۀ نازک
